دانشمند Daneshmand
 
اكنون يكشنبه Sep 07, 2008 6:46 am ميباشد
ثبت نام

آي قصه قصه قصه ؛ آدم برفي

 
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست دانشمند Daneshmand -> شعر و داستان و اخبار مربوط به آنها
مشاهده موضوع قبلي :: مشاهده موضوع بعدي  
نويسنده پيام
oliver
ماه ناوی


عضو شده در: 24 Dec 2007
پست: 40

پستتاريخ: پنج‌شنبه Dec 27, 2007 1:45 pm    عنوان: آي قصه قصه قصه ؛ آدم برفي پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

آي قصه قصه قصه ؛ آدم برفي





افسانه سرايي

هوا داشت سردتر و سردتر مي شد. دانه هاي كوچك برف يكي يكي توي آسمان مي چرخيدند و روي زمين مي افتادند. آن قدر از



آسمان برف هاي دانه دانه باريد كه همه جا سفيد شد. وقت آدم برفي درست كردن بود. باريدن برف كه تمام شد، اميد كاپشن و كلاه و شالگردنش را برداشت و دويد توي حياط. يك گوشه روي برف ها نشست و شروع كرد به گلوله كردن برف ها. يك گلوله بزرگ براي بدن آدم برفي و يك گلوله كوچكتر براي سرش.
به جاي دستها دو تا شاخه درخت گذاشت و چشم ها و دهان و دماغ آدم برفي را هم با دو تكه زغال و هويج و پوست پرتقال درست كرد. آدم برفي خيلي قشنگ شده بود. اميد شالگردنش را باز كرد و دور گردن آدم برفي انداخت و با خنده گفت :بيا اين رو دور گردنت بنداز تا سرما نخوري.
آدم برفي كه تا آن وقت ساكت و بي سر و صدا ايستاده بود لبخندي زد و گفت :دستت درد نكنه اميد جان خيلي قشنگ شدم. پارسال يك پسر بچه بي سليقه من رو درست كرد و فراموش كرد برام دهن بذاره و من اصلا نتونستم حرف بزنم. آدم برفي همين جور حرف مي زد و از خاطره سال قبلش تعريف مي كرد.
اميد با خنده گفت :چقدر حرف مي زني خسته شدم. آدم برفي اخمي كرد و ساكت شد. دستهاي اميد حسابي يخ كرده بود، براي همين به دستهايش كمي «ها» كرد و دويد طرف اتاق تا خودش را كنار بخاري گرم كند. آدم برفي همين كه ديد اميد دارد مي رود شروع كرد به داد و فرياد كردن و گفت: كجا داري مي ري؟ من رو هم با خودت ببر.
و تكاني به خودش داد تا دنبال اميد برود. اما اصلا تكان نخورد انگار به زمين چسبيده بود. خوب همين جورهم بود، چون اميد فراموش كرده بود براي آدم برفي پا درست كند.
آدم برفي خم شد و به زمين نگاه كرد و داد زد :فراموش كردي پاهام رو درست كني برگرد. اميد اول به حرف آدم برفي گوش نداد، اما بعد دلش سوخت و برگشت و با اينكه حسابي سرما مي خورد و سردش شده بود دو تا پا براي آدم برفي درست كرد.
آدم برفي خيلي خوشحال شد و كمي خودش را جا به جا كرد و گفت :خيلي ممنون حالا مي توني بري من هم همين دور و برها كمي قدم مي زنم. اميد آن قدر عجله داشت كه متوجه حرف آدم برفي نشد و دستهايش را كه مثل لبو قرمز شده بود، توي جيب كاپشنش برد و دويد توي اتاق.
هوا داشت كم كم تاريك مي شد. اميد كه از درست كردن آدم برفي حسابي خسته شده بود شامش را خورد و رفت و خوابيد. روز بعد اميد مثل هميشه از خواب بيدار شد و دست و صورتش را شست و صبحانه خورد. بعد دوباره كاپشنش را پوشيد تا برود توي حياط و به آدم برفي اش سر بزند.
هوا آفتابي شده بود و يك كمي هم گرم تر شده بود. اميد با عجله دويد توي حياط . اما آدم برفي اش توي حياط نبود. اميد پيش مادرش رفت و گفت: آدم برفي ام نيست.
مامان با خنده گفت: حتما آب شده چون هوا گرم تر شده. اميد با ناراحتي گفت: آدم برفي كه به همين راحتي آب نمي شه. او كمي فكر كرد و فهميد چه اتفاقي افتاده. حتما ديشب وقتي اميد خوابيده بود آدم برفي شروع كرده به قدم زدن و از اين جا رفته شايد هم يك روز دوباره برگردد.
راستي شما آدم برفي تان را گم نكرديد؟ شايد آدم برفي شما هم رفته كمي قدم بزند. حتما يك روز بر مي گردد.
_________________

خار های کوچک ! زخم به جان نمی زنند ، بلکه با او می آمیزند برای روزهای سختر . ارد بزرگ

اميد، نان روزانه آدمي است . رابيندرانات تاگور

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش. ابو علی سینا
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
نمايش پستها:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست دانشمند Daneshmand -> شعر و داستان و اخبار مربوط به آنها تمام زمانها بر حسب GMT مي‌باشند
صفحه 1 از 1

 
پرش به:  
شما نمي توانيد در اين بخش موضوع جديد پست كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش ويرايش كنيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش حذف كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش راي دهيد

 Powered by phpBB   |   Mjr Style - tema realizata de MJR  |  
Powered by MakeForum.org - Free Forum Hosting
Sign Up now to get your Free Forum!